منتظرم همین یا حق
منتظر قطار
روی سکوی تردد مسافرین قدم می زنم .چقدر از انتظار منتفرم . چشم به ریل ها دوخته ام تا این قطار ...ی بیاید و مرا ازین انتظار سخت رهایی بخشد .
جالب اینکه نمی دانم باید کدام سو را بنگرم . نمی دانم قطار کی می آید و هم قطارانم چه کسانی اند . ازین سردرگمی تبسمی می کنم و بر می گردم . به پشت سرم ،به دوردست خیره می شوم .کشاورزی مشغول کندن است ؛ احتمالا کندن علفهای هرز . برایش دست تکان می دهم؛ مرا دید. او هم برای من دست تکان داد . انگار حسی را در درونم زنده کرده ، من دوباره برایش دست تکان می دهم و او باز هم پاسخ مرا می دهد و این کار را چندین بار تکرار می کنم.
این دفعه که دست خود را تکان می دهم با خود می گویم او چگونه مرا ازین فاصله می بیند اما اهمیتی نمی دهم و مشغول این بازی جدید می شوم. ناگهان کسی دست بر شانه ام می گذارد ، مسوول ایستگاه است از من می پرسد که اینجا چکار دارم و من به او توضیح می دهم که منتظر قطار بعدی هستم و او در حالی که با تعجب به من می نگرد با دست قطار را که دارد از ایستگاه دور می شود به من نشان می دهد و می گوید:قطار که راه افتاده است.
ق....ق...قطار !
میدوم ...به دنبال قطار .....سریعتر می دوم ...اما به قطار نمی رسم . با خود می اندیشم که باید منتظر قطار بعدی باشم و هنوز نه می دانم از کدام سو می آید و نه اینکه چه زمانی به اینجا می رسد....
تبسمی تلخ میکنم . این است حکایت ما ؛انتظار و غفلت
+ نگاشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:21 قبل از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |