سلام
می گن اگه انسان از تاریخ عبرت نگیره ، خود به جمع عبرت های تاریخ خواهد پیوست چند روز پیش و توی نمایشگاه مطبوعات اتفاقی افتاد که همین رو نشون داد پ.ن ۱: این وسط لباس شخصی هایی که اسلحه به دست و انگشت روی ماشه میون جمعیت هیچ کاری از دستشون بر نمی اومد معلوم شد که بسیجی نبودن. پ. ن ۲ : حالا که غضنفر اصلاحات!!پیش مرگ دو یار غار امروزش شده ، باید دید این دو نفر ازین تست اجتماعی چه نتیجه ای گرفتن و چه برنامه ای دارن ، اما من فکر می کنم این حرکت خود جوش مردمی کاملا نقشه ها رو بر آب کرده باشه پ . ن ۳: توی قم ساکن و باشی و رسانه داشته باشی و بدونی دین و دنیا دست ائمه و خاندان پاکشه و از حضرت معصومه ننویسی ! امیدوارم منو ببخشه ؛ ما که این همه پررو هستیم خدمت می رسیم و معذرت می خوایم همین یا حق
+ نگاشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:6 قبل از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
گاهی اوقات گاهی نوشته ها عقل رو می کشونه اونجایی که دلت هم نمی خواد اما توی همین گاهی اوقات که دست تو نیست عقل و دلت دست به دست هم کجا میرن سرنوشت زندگی آدما تعیین میشه . نگاه من به خیلی چیزا اونم توی سال 77 با همین یه پاراگراف عوض شد . خواهش می کنم این متن رو دوبار بخونید: تألیفات جامعهشناسان، متألهان، متکلمان و حقوقدانان و فیلسوفان سیاسی غرب، در اینجا(شرق) بدل به متون مقدس شدهاند. بسیاری از رجال ما و محافل آکادمیک شرق، فکرکردن را کنار گذاردهاند. زیرا ترجمه (اغلب با ارجاع و در سایر موارد، بدون رفرنس)، ما را از زحمت تفکر، راحت کرده است. "تحجر جدید"، همانا "تجدد" است که به اندازة تحجر قدیم یا بیشتر، راه "اجتهاد"(اجتهاد به معنای وسیع و در تمامی علوم انسانی) را سد کردهاست. اگر تحجر قدیم، راه را بر "اجتهاد" نمیبست، تجدد، میدان نمییافت. و امروز که میدان یافته، تفکر انتقادی و "اجتهاد در برابر غرب"، کاری بس خطرناک و در معرض توهین و فشار میباشد. پ.ن۱:اگه لازم شد عرض می کنم که چرا این متن رو نوشتم . پ.ن۲:این عکس معناش اینه که هر دوی اینها بده هم افراط در سنت و هم افراط در تجدد من نمی دونم عکس گذاشتم یا مطلب نوشتم پ.ن۳: منظور از افراط در سنت به صورت مصداقی در این عکس پوشیه هست لطفا اول فکر کنید بعد تصمیم به ف.... همین یا حق 
+ نگاشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:38 قبل از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
«این نخوردن ؛ تومنی سنار و سه شاهی با گرسنگی های دیگه توفیق داره .من هر وقت جایی کارم گیر می افته ، خدا رو یاد همین روزا می اندازم ،زودی کارم درست میشه.»

نگران نشین این جمله از من نبود ! اما کسی که اونرو گفت ، خوب یادم انداخت که کسانی که به ظاهر هیچ صنمی با خدا و پیغمبرش ندارند ؛ چقدر می تونن از ماها که هزار تا اِهنُّ و تُُلُپُّ و ادعای خدا پرستی و دینداری داریم به اوستا کریم نزدیکتر باشند.
همین
راستی سلام
+ نگاشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 10:53 قبل از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
سلام میلاد سه نور تمام نشدنی سالار شهیدان امام حسین ،ساقی سرمستان اباالفضل العباس و اسوه عبادت کنندگان علی بن الحسین علیهم السلام رو تهنیت عرض می کنم. این دست نوشته برای زمانیه که نمی دونی ساعت یک و ده دقیقه است یا دو و پنج دقیقه. زمانی که خواب چشماتو پر کرده اما فکرنمی ذاره پلکات روی واقعیت بسته بشه و برای چند لحظه هم که شده یادت بره دور و برت چه خبره. وقتی که بیشتر از همیشه بار این امانت الاهی روی دوشت سنگینی می کنه و بهتر از همیشه متوجه میشی که چرا کوه با اون عظمتش زیر این فشار لحظه ای دوام نیاورد. موقعی که از ته دلت دوست داشتی در زمونه ای زتدگی می کردی که امام زمانت غایب نبود و همین الان زار و زندگیت رو ول می کردی و شال و کلاه کرده می رفتی دم درش و اونقدر می نشستی تا بگه بیا داخل و تو این چند روز عمر رو هم همونجا می موندی ؛ اما نه حکمت خدا از عقل ناقص من ....... حالا این همه کلمه رو سر هم کردم که چی بگم. خواستم بگم .................... بگم اللهم عجل لولیک الفرج همین یا حق
+ نگاشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 8:12 بعد از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
بهترین ابزار سلام امام موسی کاظم نقل می کنند که امیر مومنان علیهما السلام بارها فرمودند: خداوند با چیزی پرستیده نشده که بهتر از عقل باشه و عقل کامل نیست مگر........... برای خوندن بقیه روایت به ادامه متن رجوع کنین. خداوند گوینده این کلمات گهربار رو شفیع روز قیامت ما قرار بده آمین یا حق
ادامه درد دل
+ نگاشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:46 بعد از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
تا فراموش نکردم سلام نمی دونم چرا این روزها خیلی به یاد ایام آزاد سازی خرمشهر می افتم. شاید بخاطر شباهت زیاد ماجراهای شکل گرفته و نگرفته این روزها با اون ایامه. اون روزها توی خرمشهر فقط بوی باروت بود و گوشت سوخته ؛مغزهای متفکر جنگ در جبهه دشمن که از قضا یکیشون هم عراقی نبود حتی یک لحظه هم فکر نمی کردند ، پروژه هایی که در چندین و چند جنگ ،اونهم در نبرد با ارتشهای تا دندان مسلح در جنگ جهانی دوم و بعد از اون سربلند بیرون اومده بود ،حالا جلوی چهار تا پابرهنه و یه پیرمردجواب نده! اما وقتی خرمشهر آزاد شدو بهتر بگم خداوند برش گردوند؛دو تا "چیز"بود که یکیش خیلی خیلی منو متعجب ودیگری منومتاثر کرد. اولی این بود که همه سردمدارای اون موقع دنیا ،انگار که یه مشت فلفل قورت داده باشند ،یه دفعه با هم شروع کردن به نطقهای سیاسی وخط و نشون کشیدن و تحت فشار گذاشتن ایران و جالبتر اینکه یه مدت بعد همون ها با همون سرعت، شروع کردند به فرستادن سران کشورهای مثلا دوست به عنوان گسیل و نماینده و پیک !با این عنوان که جنگ بده ، جنگ "اخ" هست ،جنگ جیزه وبیایید تمومش کنیم والی آخر . دومی هم جای خالی "ممد بود(شهید محمد جهان آرا) این احساس اونقدرروی من تاثیر گذاشت که نکته اول رو از یاد بردم. این روزها توی خیابونای تهران توپ و تانک نیست ،اما دشمن هست (بد فکر نکنید تا آخر بخونید)؛دشمنی با چهره ای دیگرگون ولی با همان ذهنیت ها . او هنوز هم خیال می کنه که پروژه ای که دربین مردم چند کشوربا عرض معذرت گرسنه و تازه از زیر گرده سوسیالیسم رها شده برگزار شده و به کمک چند ده میلیون دلار و چند موضع گیری رسمی و غیر رسمی غرب به نتایج دلخواه رسیده ،می تونه در کشوری چون ایران با مردمی ریشه دار با عقایدی ضد فرهنگ غرب و با روحیه ای برگرفته از راه سیدالشهدا همان برنامه رو با کمی پیاز داغ بیشتر برگزار کنه. این روزها در خیابان های تهران بوی باروت نمی اید اما بوی خیانت می آید ،بوی ساده لوحی و بوی کوفه.... و من دوباره دلم برای "ممد" تنگ شده همین یا حق
+ نگاشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 8:48 بعد از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
وقتی آمد ، خوشحال شدم. وقتی هم که خود را پیرو خط امام خواند به یاد گذشته افتادم اما .... وقتی رنگی مقدس را بازیچه دست دور و بریهای خود کرد ، تاسف خوردم. وقتی تا چند روز مانده به انتخابات هیچ برنامه ای ارائه نداد و همان برنامه را هم از رو برای مردم خواند با خود گفتم مثل این که هنوز هم قائل به اداره هیاتی است. وقتی شهادت بانوی دو عالم را رحلت خواند ، اخم کردم. وقتی در مناظره با یک تشر عنان از کف داد ،یقین کردم این آدم به درد ریاست جمهور ملت نمی خورد. وقتی در حضور حاضر از غایب گفت ، مشاهده نمودم که چگونه همچون طبلی توخالی (به قول سایت آفتاب) حریف را ضربه فنی شده می بیند. وقتی هم نوا با بعضی از هر سه کلمه حرفش یک کلمه در مورد تقلب و صیانت از آرا بود،شک کردم. وقتی کسانی را که پشت سر او پنهان شده بودند و هر از گاهی سرک می کشیدند را دیدم ، به فکر فرو رفتم. وقتی دست به دست همسرش در انظار راه می رفت و از کپی سیاه و سفید مدرک دکترای بدون کارشناسی ارشد همسرش غیرتی می شد ، بر این دو گانگی تامل کردم. وقتی به دروغ هر آنچه آمار بود را دیگرگون به منظر نظر ملت نهاد !راستش تعجب کردم. وقتی قبل از شمارش آرا و در حضور خبرنگاران داخلی و خارجی خود را پیروز انتخابات!!! خواند،از نحلیل این عمل او ترسیدم. وقتی بدون توجه به اینکه شمارندگان تمامی صندوقها مردمند و از بین کسبه و اهالی محل انتخاب می شوند و همینطور اینکه در پای هر صندوق رائی ناظری داشت ،نتیجه را مخدوش خواند ؛ حقیقتا متاثر شدم. وقتی با دیدن چند هزار اوباش به خود غره شد و نه اخلاق که همه چیز را واگذار نمود و به گذشته خود و انتخاب مردم پشت نمود ، دیدم که چگونه بر موجی سوارش نموده اند. لیکن زمانی که به جای استفاده از حق قانونی اعتراض ، برای مراجع نامه نوشت و از همه بدتر برای نظامی که سنگش را به سینه می زند خط و نشان کشید ؛ از بازی چرخ روزگار و تغییر و تحمیق افراد خنده ام گرفت. همین یا حق
+ نگاشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 8:7 بعد از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
خرقه پوشی من از غایت دینداری نیست سلام ده سال پیش وقتی برای اولین بار قدم در فضای حوزه گذاشتم و همزمان دروس دانشگاهی رو شروع کردم ؛ توی دانشگاه با توجه به اینکه فقط خواجه حافظ شیرازی از طلبه بودن من خبر نداشت خیلی ها به من با یه دید دیگه ای نگاه می کردند ، حتی از کسی که شاید چند ماهی بیش نبود که وارد حوزه شده بود سوالاتی رو می کردند که هنوز برای خودش حل نشده باقی مونده بود . بالطبع ، سر کلاس هم هروقت اساتید یا دانشجو ها بحث سیاسی می کردنداز من انتظار داشتند نقش وکیل مدافع حکومت رو به عهده بگیرم و من توضیح می دادم که من هم بخشی از بدنه مردمم و تنها می تونم دلایل شکل گیری برخی سیاستها رو حدس بزنم و یا نهایتا تحلیلشون کنم اما مسوولیتش رو قبول نمی کنم . بحث سیاسی سر کلاس ها خیلی جدی شده بود ؛سخنان خاتمی به مثابه کلماتی جدیدی که ره به دنیای جدیدی داره همه ما رو سیاست زده کرده بود و همه یا راستی بودند و یا چپی هرچند ایرانی ها هم این سیاست زدگی خودشون رو با اشتیاق دنبال می کردند . بگذریم روزی از همین روزها ؛ استاد داشت در مورد یک سری گزاره های جبری ( یا چیزی به همین مضمون ) توضیح می داد ؛ وقتی درس تموم شد به شوخی به ما گفت :البته ما ایرانی ها مسایل جبری رو خوب حل می کنیم چون سالهاست که تحت جبر هستیم و همه زدند زیر خنده . و بعد هم رو کرد به من و گفت : البته اگه به حاج آقا !برنخوره . من هم گفتم :استاد!بنده تا شابدلعظیم (شاه عبد العظیم حسنی در شهرری) برای زیارت بیشتر نرفتم شما چطور به من میگین حاجی و باز هم همه خندیدند ؛استاد هم تبسم حاکی از رضایتی کرد و گفت آقای ...معلومه انسان سنت شکنی هستی وداشتن این برای یه طلبه خیلی مهمتر از ماهاست!بگو ببینم با این وضعیت جامعه اصلا چرا رفتی حوزه ؟تو که توی دانشگاه رشته خوبی قبول شدی ؟! و من اون لحظه در جواب استاد کلماتی رو بر زبون روندم که تاکنون برنامه زندگی من بوده. گفتم:استاد!گفتنش سخته و بردنش در قالب کلمه دشوار اما من می خوام راه درست رو خودم و با عقل خودم تشخیص بدم اول برای خودم و هر وقت خودم قدم در اون راه گذاشتم قدم دوم رو برای دیگران برمی دارم و ده سال گذشته و من راه صحیح رو پیدا کردم اما هنوز نمی دونم چرا همیشه در اون راه قدم بر نمی دارم همین یا حق
+ نگاشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 2:0 بعد از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
تا فراموشم نشده سلام
خوشبختانه یا متاسفانه به علت اینکه هنوز نتونستم شاخ این پایان نامه رو بشکنم و از طرفی داره از دیرم دیر تر میشه از ابتدای خرداد ماه مجبور شدم مقداری از دل مشغولی های خودم کم کنم و بپردازم به متن . پس تا حدود بیست ؛ بیست و پنج روز دیگه آپ نمی کنم . البته این رو برای اون دسته از دوستان نوشتم که از سر بیکاری هر از چندی اینجا تشریف میارن و گل از گل ما باز می کنن. پس تا بعد یا حق
+ نگاشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 2:45 بعد از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
و سلام نام خداست
اول بگم كه مي دونم با نوشتن اين پست مطمئنا به خيلي چيزا متهم ميشم و خيلي از كامنت ها رو هم بايد پاك كنم ،اما چون بايد بنويسم ؛مي نويسم.
اون روز تا ساعت 8 شب اداره طول كشيده بود.خيلي خسته بودم.توي راه تا به ماشين برسم ،دور وبرم رو نگاه مي كردم .مردم طبق معمول داشتن مي خريدن.اونطرفتر داخل پارك هم مردماني ديگر مشغول چيدن بساط عشق و دروي عاطفه بودن .توي يكي از خونه ها هم بچه شيعه هاي ايروني بلند بلند!!!شادي هاشونو تقسيم ميكردن.
عجب؛مردم همه خوشحال !عاشق!شاد و مسرورن!
توي همين فكر و خيال بودم كه گوشي روي كمرم شروع به ويبره كرد. از دوستان و سربازان گمنام امام زمان و منبع صحت و سقم اخبار رسيده و نرسيده ما بود.گفتم چه خبر؟گفت :هيچ؛سلامتي،كوچولوها مشغول لي لي بازي؛جوونا مشغول دختر ...ببخشيد همون لي لي بازي و بزرگتر ها هم ....بماند.كارش رو گفت و قطع كرد .داشتم گوشي رو مي ذاشتم سر جاش كه يه صدايي از پشت سرم اومد كه حاج آقا يه لحظه!!!
برگشتم؛به پشت سرم نگاه كردم ،يه خانم حدود سي و پنج سال كه چادر گرفتن رو بلد نبود و روزگار تازه تازه داشت نقاشي رو روي صورتش شروع مي كرد.گفتم بفرمايين خواهرم؟
يه نگاهي به دور و برش انداخت و گفت:ميشه بريم يه جاي خلوت تر ! با تعجب گفتم :شرمنده ام من يه خورده امروز سرم شلوغه هنوز بايد برم اون محل كارم كلي خبر رو....حرفم رو قطع كرد.انگار كه بين حرفام فكر كرده و تصميمش رو گرفته . صداش رو صاف كرد و گفت :حاج آقا !من نه ماه ميشه از همسرم جدا شدم يك سالي هم هست كه با شوهرم متاركه كردم .اهل فلان شهرم .پدر و برادرم بعد از طلاق نمي ذارن از خونه جم بخورم ؛الان اومديم اينجا به بهانه زيارت زدم بيرون و اومدم تا اگه بشه ...اگه ....و ديگه ادامه نداد.
گفتم :كمكي از دست من بر مي آد؟ بهم يه نگاه عاقل اندر سفيهي كرد و سرش رو به طرفين تكون داد!بهش گفتم :متاسفم من شما رو خوب نمي شناسم ....منتظر نموند حرفم تموم بشه ..كوله بار غمش رو برداشت و ....رفت.
در همون حال كه داشتم به دور شدن اون خانم از خودم نگاه مي كردم توي ذهنم به ياد ماجراي مسجد پيامبر صلي الله عليه و آله در مدينه افتادم كه زني بعد ازنماز از حضرت در خواست شوهر مي كنه و حضرت همونجا از بين نماز گزار ها براي او شوهر پيدا ميكنه!
حالا نه در مورد اين يك موضوع خاص ولي الحق و الانصاف به اين دو سوال جواب بدين:
ابتدا ما و جامعه ما چقدر با مدينه فاضله اي كه پيامبر به اون مي گفت مدينه النبي فاصله داره؟
و در ادامه به نظر شما راهكار چيه؟
همين
يا حق
+ نگاشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:10 بعد از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
ادامه درد دل
+ نگاشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:51 قبل از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
غزه عاشورایی دیگر



مگر اینها که هستند که اینگونه بر آنها تاخته اید؟
همین
یا حق
+ نگاشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 10:0 قبل از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
برای مادرم
گویند مرا چو زاد مادر ، پستان به دهان گرفتن آموخت شبها بر گاهواره من ، بیدار نشست و خفتن آموخت دستم بگرفت و پا به پا برد ، تا شیوه راه رفتن آموخت یک حرف و دو حرف بر زبانم ، الفاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من ، بر غنچه گل شکفتن آموخت
پس هستن من ز هستن اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
همین
یا حق
+ نگاشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 12:54 بعد از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
از مردمک دیده بباید آموخت دیدن همه کس را و ندیدن خود را
سلام به یاران غارم راستش با توجه به اوضاعی که امروز بر جامعه ما حاکمه ، کمتر می خوام که از جوی که دور و برم درست کردم خارج شم و تعامل و تبادلی بابیرون از اون داشته باشم. اما چه کنم که حماقت و بلاهت دو عنصری هستن که متاسفانه همیشه همراه آدمان و اونا رو تشویق به هرکاری میکنن. بگذریم این چند روز اتفاقاتی توی زندگی من افتاد و زمونه داغی روی دستای من گذاشت که فکر نکنم حالا حالا ها یادش از یاده ام بیرون بره. به حق ، حضرت امیر علیه السلام در حکمت 38 خودشون می فرماین " از دوستی با ........ بپرهیز که آنچه سخت بدان نیاز مندی از تو دریغ می کند." همین یا حق پ.ن:امروز یه نفر بامن از قصدش صحبت کرد یاد حرف اون سخندان افتادم که گفت اونهایی که ناآگاهانه ضربه ای رو بهت میزنن معمولا ضربشون و عمقش بسیار سهمگین تر و به یادگار ماندنی تر از آگاهانشه 
+ نگاشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 10:58 قبل از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا
یادی از آن گم گشته
سلام نمی دونم زنده ای یا مرده ، اگر عمرت به دنیاست برام دعا کن و اگر هم داری سیبای بهشتی رو بو می کنی از جدت برام توفیق شفاعت بخواه ، به هر حال دلم نیومد که ذکری از تو در این مختصر کده نشه و افکارم آذین بند یادت نباشه. بگذریم اون روز قرار بود توی کلیسا سخنرانی کنی، عجب اتفاقی! یه روحانی شیعه و سخنرانی توی کلیسا؛مردم فوج فوج عینهو مور و ملخ در حال جمع شدن بودن و همه کنجکاو اینکه ببینن این روحانی ایرانی که عربی رو بهتر از ماها حرف می زنه چی میگه که اینقدر مورد لعن اینوریا و دعای اونوریاست.مستقیم رفتی اون بالا و با اسمش شروع کردی و با یادش سخنرانیتو به اتمام رسوندی. داشتی میومدی پایین ؛ زیر چشمی دور و برتو نگاه کردی ؛ خدا کار خودشو کرده بود! لبخند شیرین رضایت روی لبای اکثر مردم نقش بسته بود. خدایا تو رو شکر .اون عزت و منزلتت رو شکر. توی راهرو خروجی مردم که انگار تازه به یه چشمه رسیدن نمی خوان به همین سادگی اجازه بدن که بری و تو مثل همیشه داری با عطوفتی که از جدت به ارث بردی براشون توضیح میدی کم مونده بعضیا همونجا مسلمون شن!یه دفعه یه خانوم که انگار زخمی چیزی خورده باشه جلوت سبز میشه !دستش رو دراز میکنه و منتظر دست دادنت شایدم دست ندادنت میشه!!!دیگه تقریبا همه لبنان میدونن که امام موسی صدر با زنها دست نمیده ؛ تو هم طبق عادت دستت رو روی سینه ات می ذاری و کمی به جلو متمایل می شی و اون خانوم هم که انگار منتظر همون حرکتت بود سریع دستش رو میکشه و میگه : -- می خواهید نجس نشوید؟ و تو لبخند می زنی ؛ او بحثی رو پیش کشیده که تا اون جذبه ای که توی اون مدت ایجاد کردی رو از بین ببره همون بحث دون پایه بودن زن ها و اینکه اسلام اونها رو . . . . . . زیر لب اسم خدا رو به زبون میاری و میگی: -- ( بل لا حافظ علی طهارتک) بر عکس ؛ تو آنقدر باارزش و پاکی که چنین تماسهایی حریم قدسی و زنانه تو را می آلاید.... و این ارادت مسیحیان حاضر و بعدها همه آنها را به تو بیشتر می کند. می بینی سید " هر چه خدا خواست همان می شود " سید اگه داری اینو می خونی این حقیر سراپا تقصیرو دعا کن همیــــــــن یا حق
+ نگاشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 1:2 قبل از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
ساقیا برخیز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بر
برکشم این دلق ازرق فام را
گر چه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمیخواهیم ننگ و نام را
باده درده چند از این باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینه نالان من
سوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خود
کس نمیبینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هر که دید آن سرو سیم اندام را
صبرکن حافظ به سختی روزوشب
عاقبت روزی بیابی کام را
+ نگاشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 11:42 قبل از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
دل گرفت بازم سلام قرار نبوده و نیست که توی این وبلاگم حرفای دلم رو بنویسم ؛ اما چه کنم دل که وقتی تنگ آید عقل را به سخره گرفته و وجود آدمی را مسخر خود می سازد آخر او جایگاه معشوق است و هر چه را به معشوق راهی باشد قدرتی یابد بس عجیب. اما بعد؛ نمی دونم چرا چند روزیه دلم خیلی گرفته ؛ می پرسید از چی ؟ ازین زمونه ، ازین زندگیی که نا خواسته هلمون دادن داخلش ، ازین وضعیتی که هر لحظه یا بهتر بگم هیچ لحظه ایش ................... آسمون دل بد جوری ابریه ؛ باریدن می خواد ، نمی دونم هوای جمکرانو کرده ، حضرت معصومه رو یا شایدم امام رضا رو اما هرچیه بد فرم گرفت و گیر پیدا کرده ..... راستش فکر کنم کم آوردم ، ازین زندگی یه نواخت که هر طور بنوازه ما هم باید بطنازیم . اصلا حوصله نوشتن هم ندارم . حوصله! عجب کلمه غریبی تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد آقا ! بی خیال بی خیالی ما شو بیا همین 
+ نگاشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 7:30 قبل از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |
http://elham-yek-ensan.blogfa.com سری بزنند.خالی از اجر نخواهد بود.
+ نگاشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:36 بعد از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا
سلام این نوشته رو خانم مریم هم بخونه که این نظر رو در پست قبلی گذاشته بودند.
ادامه درد دل
+ نگاشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 2:49 قبل از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |