تبليغاتX
مختصر کده یک طلبه

مختصر کده یک طلبه

مختصر کده یک طلبه

یادی از آن گم گشته

سلام

نمی دونم زنده ای یا مرده ، اگر عمرت به دنیاست برام دعا کن و اگر هم داری سیبای بهشتی رو بو می کنی از جدت برام توفیق شفاعت بخواه ، به هر حال دلم نیومد که ذکری از تو در این مختصر کده نشه و افکارم آذین بند یادت نباشه.

بگذریم

اون روز قرار بود توی کلیسا سخنرانی کنی، عجب اتفاقی! یه روحانی شیعه و سخنرانی توی کلیسا؛مردم فوج فوج عینهو مور و ملخ در حال جمع شدن بودن و همه کنجکاو اینکه ببینن این روحانی ایرانی که عربی رو بهتر از ماها حرف می زنه چی میگه که اینقدر مورد لعن اینوریا و دعای اونوریاست.مستقیم رفتی اون بالا و با اسمش شروع کردی و با یادش سخنرانیتو به اتمام رسوندی.

داشتی میومدی پایین ؛ زیر چشمی دور و برتو نگاه کردی ؛ خدا کار خودشو کرده بود! لبخند شیرین رضایت روی لبای اکثر مردم نقش بسته بود. خدایا تو رو شکر .اون عزت و منزلتت رو شکر.

امام موسی صدر!

توی  راهرو خروجی مردم که انگار تازه به یه چشمه رسیدن نمی خوان به همین سادگی اجازه بدن که بری و تو مثل همیشه  داری با عطوفتی که از جدت به ارث بردی براشون توضیح میدی کم مونده بعضیا همونجا مسلمون شن!یه دفعه یه خانوم که انگار زخمی چیزی خورده باشه جلوت سبز میشه !دستش رو دراز میکنه و منتظر دست دادنت شایدم دست ندادنت میشه!!!دیگه تقریبا همه لبنان میدونن که امام موسی صدر با زنها دست نمیده ؛ تو هم طبق عادت دستت رو روی سینه ات می ذاری و کمی به جلو متمایل می شی و اون خانوم هم که انگار منتظر همون حرکتت بود سریع دستش رو میکشه و میگه :

-- می خواهید نجس نشوید؟

و تو لبخند می زنی ؛ او بحثی رو پیش کشیده که تا اون جذبه ای که توی اون مدت ایجاد کردی رو از بین ببره همون بحث دون پایه بودن زن ها و اینکه اسلام اونها رو . . . . . .

زیر لب اسم خدا رو به زبون میاری و میگی:

-- ( بل لا  حافظ علی طهارتک) بر عکس ؛ تو آنقدر باارزش و پاکی که چنین تماسهایی حریم قدسی و زنانه تو را می آلاید....

و این ارادت مسیحیان حاضر و بعدها همه آنها را به تو بیشتر می کند.

می بینی سید

 

                                " هر چه خدا خواست همان می شود "

                     

 سید اگه داری اینو می خونی این حقیر سراپا تقصیرو دعا کن 

                                                                          همیــــــــن

یا حق

+ نگاشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 1:2 قبل از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |


در راه به چه می اندیشیدی؟

 

شب را مهمان من بود.

هنگام افطار سه لقمه خورد و سپس تا طلوع فجر را به عبادت پرداخت.گاهی به آسمان می نگریست و ستارگان را از نظر می گذراند و کلمه استرجا را زمزمه می کرد.

بالاخره این شب به پایان رسید و هنگامه نماز شد و پدرم عزم خروج از خانه کرد.

چند مرغابی که هر شب در آشیانه خود می خفتند در حالی که بالهای خود را به این سو و آن سو می افشاندند؛ راه را بر پدر می بستند. گویی دلیل بی قراری اش را می دانند.

 

 

فرمود: این مرغها آواز می دهند و پشت سر این آوازها نوحه و ناله ها بلند خواهد شد.

گفتم : تنها نروید.

فرمود: اگر بلایی زمینی باشد خود به تنهایی بر رفع آن قادرم و اگر قضایی آسمانی باشد باید که جاری گردد.

و پس از آن رو به مسجد نهاد.

 

با خود گفتم :  او در راه به چه می اندیشد؟

                         

بقیه مطلب رو در ادامه مطلب بخونید و ضمنا من رو از دعای خیرتون در این شبهای قدر بی نصیب نذارید( خواهش برادر کوچکتون رو بپذیرید )

 

                                                                                                          همین

یا حق


ادامه درد دل

+ نگاشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 3:17 بعد از ظهر حاصل قلم رنجه ی علی رضا |